تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
خدا امید زندگی
می نویسم   "د ی د ا ر"

تو اگر بی من و دلتنگ منی

یک به یک فاصله ها را بردار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:7  توسط سکوت | 
 

برای بودن می آییم و برای تنها یک چیز میرویم

باز همم برای بودن می رویم

شاید گاهی برای بودن باید  رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:1  توسط سکوت | 
 

 

از انسان ها غمی به دل نگیر

زیرا خود نیز غمگین اند

با آن که تنهایند ولی از خود میگریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

دوستشان بدار گرچه دوستت نداشته باشند.(دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:6  توسط سکوت | 
 

روزگاری جاده بودم

جاده ای غرق تردد

جاده ای کز رفت و آمد

لحظه ای خالی نمیشد

من که بسیاری رفیقان را

به آبادی رساندم

عاقبت خود ماندم و ویرانه ی تنهایی خود

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:56  توسط سکوت | 
ناکرده گنه در جهان کیست بگو؟                          آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو؟

من بد کنم و تو بد مکافات دهی                           پس فرق میان من و تو چیست بگو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:42  توسط سکوت | 
دل از همه بریدم تا مهربان بمانی

نامهربان تو رفتی با دیگران بمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:28  توسط سکوت | 
 

                                                        

 

 

  بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط سکوت | 
خدایا چه غریبانه هستم....

روح و روان چه تازه می شود وقتی در ارتفاع هستی انجا که با تمام وجود پرنده بودن

را حس میکنی. سکوت وارامش و رها شدن را و حس تهی شدن از تمامی انچه تو را اسیر کرده . نه بغض ، نه اشکی و نه صدای شکستنی می اید .انجا که حتی مرگ هم وسعت زجر صبوری ات را نمی داندو نمی فهمد و خود می دانی و بس.

انجا که صداقت خود بودن را با تمام احساس به خورشید یادگاری می دهی و خود می دانی عمق این صداقت را.

انجا که کوه تکیه گاه توست و چه احساس ارامش می کنی از این تکیه گاه ، پشتوانه ایی بی ادعا و خالی از هر توقع که با سکوت وابهت به فلک کشیده اش تو را به عمق خلقت خداوند می برد .چه تکیه گاهی چه تکیه گاهی؛ انچه که در زمین کیمیاست

....!!

خدایا چه غریبانه هستم وقتی در روی زمین جای پاهایم را می بینم ردی که هرگز با ان انس نگرفتم پس چرا اینجا ردی از من باقی نمی ماند پاهایم کجا هستند.....؟! خدایا من این را نمی خواهم ؛ می خواهم زجه بزنم و فریاد بزنم من این را نمی خواهم ، نمی خواهم!

به زمین می ایم رودخانه پرتلاطم مغرور وطغیانگر به استقبالم می اید میدانم میخواهد مرا ببلعد راه گریزی نیست باید سفر کرد پا به دورنش میگذارم با تمام وجود جسمم را می فشارد فشارش تا مغز استخانم رخنه می کند به پشت سر نگاه می کنم سکوت و ارامش کوه مرا امیدوار می کند . امید مرا یاری می کند از ان می گذرم اما دیگر نای رفتن ندارم پاهایم مرا نمی کشیدند و از زمین کنده نمی شدندنفس در سینه حبس شده بود. موهایم به هر سو پریشان شدند می دانستم این باد است مرا به مبارزه می خواند نگاهم دیگر سویی نداشت خورشید هم رفته بود ...............!

ناگاه صدایی شنیدم .....

نفس ها به شمارش افتادند.به پشت سر نگاه کردم صدای لبخند! . اه این کوه ست که لبخند می زند لبخند . لبخند ....

و این تنها یادگاری از او بود؛ یادگاری که تا ابد در قلبم خواهد ماند

نمی دانم چرا هر زمان نامی از عشق برده می شود همه چشمها به سمت زمینی بودن ان دوخته می شود . اری قبول دارم انسان و زمینی ست اما نباید فراموش کرد انسان روح دمیده خداوند است پس می تواند اسمانی باشد اگر خود بخواهدو اما .......

کلمه عشق مفهومش بس فراتر از ذهن بشر است چرا عشق ذره ای از نام خداست

پس در صبحت از ان باید بسی محتاط حرف زد .نمی دانم تا چه اندازه مفهوم این کلمه مقدس را درک و فهمیده ام و با روحم اجین شده . اما می دانم که انسان از بدر تولد با روح دمیده خداوند که همان عشق است پا به عرصه این دنیا شلوغ و بی رحم می گذارد دنیایی که نه می بیند و نه حس می کند و نه می شنود دنیای بس وهم انگیز......

انسان رشد می کند و این موجود مقدس نیز رشد می کند و این انسان است که ان را به کمال می رساند و یا به قعر سقوط !

انسان محکوم به عاشق بودن است او عاشق است خواه وناخواه خواسته و ناخواسته و خداوند معشوق ، صفتی که مختص دات پرورگار است و انسان از ان بی بهر. آن رگ مبتلایی که بین دو انسان رخ می دهد محبت است که نهایت ان دوست داشتن ست اری کلمه ی که بارها بارها از ان به سادگی به اسانی یک آب خوردن چون رهگذرایی گذشته ایم. پس محبت و دوست داشتن را عشق زمینی می نامیم زمین نامی که فانی ست اه که عشق ان نیز فانی ست چرا که با عشق قویتری که وجود دارد و یا شاید به وجود ایدعشق ات کمرنک کمرنگتر خواهد شد تا انجه که تا ابد به باد فراموشی سپرده می شود......و تا ابد فراموش خواهی شد!

در این که ایا عشق به سراغ انسان می اید یا انسان به سراغ ان بحثی نمی کنم اما همین قدر می دانم انسان و عشق محکوم به با هم بودن اند.

اری این است داستان عشق باران روشن.

 

 

گوشه اتاق همراه با تنهایی که نام دوست را یدک میکشد، نشسته ام. کاش می توانستم به او بگویم : گلیم ات را از آب بکش، وگرنه سرنگون در دریای زندگی می شوی

اینها را به خود می گویم . دچار دوگانگی شده ام . احساس می کنم دارم به خود ظلم می کنم بی انکه ظلمی کرده باشم و شاید به دیگران ظلم می کنم

نمی دانم .ایا به راستی ظلم می کنم؟!

هر روز صفحه ی از دفتر زندگی ام ورق میخورد بارش باران را می بینم و سکوتش را حس می کنم و در خود شکستنش را می شنوم و با این حال نمی دانم در کجا هستم به راستی به کجا رسیده ام؟!

بین یک سلام و خداحافظی چقدر فاصله هست خدایا کمکم کن فرصت ماندن ندارم

عمر می گذرد چون باد . خدایا به کجا رسیده ام تا مقصد نهایی چقدر راه در پیش است . ایا هم سفری هست؟؟!

سلام یا خداحافظی انتخاب با کی ست؟؟

 

خدایا خسته ام انقدر خسته که گویی دیگر توانی برایم باقی نمانده............. کاش.................!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:37  توسط سکوت | 

 

هر کسی رخ بنماید ببرد دل ز کسی

دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:4  توسط سکوت | 

 

 

 

در زندگی زخم هایی هست

  

 که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد

 

   این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:56  توسط سکوت | 

سلام به بهترين دوست و بهانه ام براي زندگي ، چه لحظه ها كه تو زندگي ام گمت كردم اما تو هميشه كنارم بودي . چه دقيقه ها كه حضورت رو فراموش كردم اما تو فراموشم نكردي ، چه ساعتها كه غرق در شادي و غرور ، تو رو كه پشت همه موفقيت هاي من قايم شده بودي ، از ياد بردم ، اما تو هميشه به يادم بودي . چه روزهايي كه سرم رو تو لاكم كردم و توي غصه هايي كه فكر ميكردم تو براي تلافي كارهاي بدم برايم  فرستادي دست و پا زدم ، اما تو هميشه كاري رو كردي كه به صلاح منه . چه ماههايي رو كه با هات قهر كردم و فكر مي كردم منو دوست نداري ، اما تو با توفيق يك كار خوب به من ثابت كردي كه دوستم داري و چه سالهايي كه توي خلوتم ازت نترسيدم اما تو هميشه منو بخشيدي . تو هميشه با من بودي ، وقتي زمين خوردم تو با نور اميد نيرويي به من بخشيدي كه بتونم دوباره ادامه بدم . وقتي خسته از همه جا و همه كس نا اميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي . وقتي تو زندگي ام سرنوشت ، منو سر دوراهي قرار داد تو راه درستو بهم نشون دادي ، وقتي از آدمهاي دورو برم دلم گرفت و دنيا غم هاشو بهم ارزوني كرد تو به قلب من آرامش دادي ، تو باحضورت به خنده هايم هدف دادي به گريه هايم دليل دادي به زندگي ام و به نفس كشيدنم رنگ دادي . وقتي ازت سوال كردم جواب سوالهامو دادي . وقتي مي سوختم تو لذت پختن روحم رو به من چشوندي ، وقتي قلبم تپيد تو همه عظمت و بزرگيتو تو قلب كوچيك من جا دادي . وقتي براي اولين بار از ديگران حرف شنيدم راه تازه اي برام باز كردي تا گذشت و بخشش رو ياد بگيرم .

 

وقتي بهم بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم معادله زندگي نه غصه خوردن واسه نداشته هاس ، نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتي به ازاي نداشته ها بهم چيزاي ديگه اي دادي اونوقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم و فهميدم بيشتر از اون چه كه هست بايد مهربون باشم .

 

  

 

 

وقتي بعضي دعاهامو زود اجابت كردي ، بعضي ها رو دير و بعضي ها رو اصلا ، فهميدم براي رسيدن بايد كمي عجله كرد ، گاهي صبر كرد و گاهي كنار كشيد . وقتي ديگران درد دلاشونو برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا كردم فهميدم كه غم و غصه هاي ديگران بارش سنگين تر از غصه هاي خودمه ، اونوقت توي وجودم شيريني به ياد ديگران بودن رو چشيدم . وقتي ديگران فقط با گفتن يه جمله همه ارزش و اعتبارم رو زير سوال بردن اونوقت فهميدم بعضي آدمها معناي واقعي خيلي چيزها رو درك نمي كنن ، پس ياد گرفتم بيشتر به آدمها براي پيدا كردن راه درست فرصت بدهم .

تو ، توي پستي و بلندي هاي زندگي خيلي چيزا بهم ياد دادي و هر چي بيشتر ياد گرفتم بيشتر فهميدم كه نمي دونم و چيزاي زيادي براي ياد گرفتن باقي مونده . و من مطمئنم تو همه اون چيزا رو بهم ياد ميدي . قصه هاي زيادي پيش رومه ، تا منو قدمي به شناخت خودم و قدمي به سوي تو و شايد قدمي به لقاي تو نزديك تر كنه .

من همه داشته هامو مديون تو هستم . زندگي براي من وقتي معناي زنده بودن ميده كه تو كنارم باشي چون مي دونم تو همه اون چيزايي كه لازمه من بدونم بهم مي گي . زندگي بهانه مي خواهد چه بهانه اي قشنگ تر از تو .

www.saramehrabooni.blogfa.com

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم سارا

خودم خط به خط با ان گریستم. شما هم با تعمق بخوانید.     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:0  توسط سکوت | 
                         

 

             آتش بگیر ای دل تا بدانی چه میکشم            احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

 

                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط سکوت | 

 

 

اي خداي من!

 
قطره هاي سرشكم را كه از هراس تو بر گونه هايم مي غلتند، مي بيني، و دلم را كه از بيم تو مي تپد و اندام هايم را

 كه از هيبت و شكوه تو لرزانند...

.
همه اينها بر اثر شرمساري و سرافكندگي از كردارهاي زشتي است كه انجام داده ام؛


و براي همين است فرياد ناله و زاري ام به درگاه تو خاموش گشته و زبانم از سخن گفتن با تو بند آمده است

 

خدایا دوستت دارم هر چند...........................

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:19  توسط سکوت | 

                                   

تقدیم به شهیده ابا عبدالله الحسین

 

 ای پاکدامنی که زمریم گذشته ای

 

ای مایه ی وفا و صفا می پرستمت

 

در قلب دیر باور و مشکل پسند من

 

آنگونه ای که همچو خدا میپرستمت

 

 

آن شب که داستان تو را گوش من شنید

 

غم خیمه زد به جانم و اشکم ز دیده ریخت

 

بیخواب چشم من زغم جانگدازتو

 

یک آسمان ستاره زشب تا سپیده ریخت

 

 

من بیشمار مرغ گرفتار دیده ام

 

اما یکی چنان تو اسیر قفس نبود

 

من سرگذشت تلخ فراوان شنیده ام

 

اما به تلخ کامی یه تو هیچ کس نبود

 

 

ای اشک من بریز به دامان نو گلی

 

کز پاکدامنی ز نسیم سحر گذشت

 

آبی بزن بر آتش من کان فرشته خو

 

تا با خبر شدیم زما بی خبر گذشت

 

 

رفتی!برو که اشک منت راه توشه باد

 

خرم بمان به دست دعا می سپارمت

 

هر جا که میرسی زمن خسته یاد کن

 

هر جا که میروی به خدا می سپارمت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط سکوت | 
                  

                                      

                              بسوز ای دل که سوز تو کارها بکند......   

                               

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط سکوت | 
               

 

 

                     آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد                                کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:25  توسط سکوت | 

 

محرم از راه رسید ...

درو دیوار در سکوتی تلخ فریاد می زنند آب خجل از آلاله های نیلگون مرثیه ای به وسعت

غربت کبوتران دشت کربلا می سراید...

و چه غمگین است این دل !

چه تلخ است سکوت !

چه سرد است آه جان سوز مرغکان به خون غلطیده...

آسمان باز هم به خود رنگ غم گرفت و عطش باریدن سراسر وجود یاس گونه اش را مملو ساخت...

ناله هایی بر دلهای خسته چه غریبانه عزم نشستن میکند.

امان از دلهای شکسته

امان از دیدگانی پرخون

امان از زجه های بی امان

و امان از آه و واویلا گفتن هایی دردمند...

گوش دل باز کنیم تا شاید این بار نوای زینبی مولایمان مهدی موعود را

که غریبانه و عاشقانه از پس لحظه های باقی مانده تا محرم فضا را عطرآگین می کند

و دلهامان را به ضیافت غم و اندوه جدش حسین فرا میخواند بشنویم

این بار هم مهدی موعود صاحب عزاست

التماس دعا

علی علی یاعلی

 

 

 

 

 

بچه ها بهم میخندند ،

وقتی اسمت و می یارم،

وقتی از غم فراقت ،

به روخاکها سر میزارم

حالا که پیشم نشستی ،

پس چرا چشات و بستی؟!

آرزوم بود که بیایی،

تا بگم توزنده هستی

چرا از رخت پریده ؟

رنگ مهتابی چشمات؟!

بمیره دل رقیه ،

واسه بی آبی لبهات

صورت زخمی عمه ،

قلب زخمم و سوزونده،

واسه اینکه من نبینم،

عمه چهرش و پوشونده

عمه دردم و میدونه

واسم از دلش میخونه

میگه که رنگ نگاهم

مثل مادرش می مونه

چادر از سرم کشیدند

وقتی که گوشام و دیدند

ندیدی چه وحشیانه

نگینهاش و میکشیدند

یاد کربلا می افتم

یاد خیمه های بی آب

یاد بی خوابی اصغر

گریه های طفل بی تاب

یاد خنده های دشمن

یاد گریه های عمه

یاد لحظه ای که میگفت

بمیرم برا رقیه

قلب تنهام و شکسته

حرف دخترای شامی

همشون میگن رقیه

تو دیگه بابا نداری

بمیرم واسه درد دل سه ساله کربلا دردانه مولام امام حسین (ع)

این شعر و با تمام وجودم تقدیم میکنم به تمام عاشقان دلسوخته بی بی

التماس دعای فراوان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:4  توسط سکوت | 
                          

                    سکوت...هدیه ی خدا به لبانی است که فریاد را می شناسند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:25  توسط سکوت | 

یه وقتی..یه جایی..یه چیزی..یه کسی...

صبر داشته باش!صبر داشته باش!


 

 


خدایا

دلم برای خودم تنگ شده.........................

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:11  توسط سکوت | 
 

الهی:

 انچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت پر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم

              پناه می بریم به تو از تنهایی و غربت و بی کسی

الهی:

         از یادمان مبر که اصل زندگی ان سوی دیوار است  تا بهر این نصف عمر جاویدانمان را تباه نکنیم....


*** فردا...

روزی دیگر ...

و من در اندیشه ی اتمام امروز ...

چگونه دل به فرداها ببندم .... وقتی می دانم که روزم نا تمام است!

وقتی خوشه های باغ امروز هنوز پر بار و سبد چوبی ام خالیست!!!

دست هایم سبک و بی وزن است!

پس دلیلی نمی بینم که به روزی دیگر بیاندیشم ...

باید فکری برای چیدن میوه ها بکنم !!!!!!!!!!!!!!!

------------------------------------------------------------------------------------

***خدایا !

چقدر سخت است بی تو بودن و بی تو ادامه دادن !

و بی تو در خیال واحساس سیر کردن !

می دانم ،

با اراده ی توست که من اراده می کنم ،

با حس لطیف توست که غرق در احساس می شوم و برای ادامه دادن ، شور تازه ای در رگهایم جاری می شود !

بگذار همیشه حضورت را در قلبم حس کنم ،آنگاه می توانم هر گاه بخواهم با تو درد دل کنم ،

چرا که تنها تویی که به اسرارم آگاهی و باز بهترین شنونده تو هستی و تویی محرم اسرار دل من ...

----------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:38  توسط سکوت | 

شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود

گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد

مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند

قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم

پس ای خدا

ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:17  توسط سکوت | 

خواهند اگر ببخشند از مجرمی گناهی

اول ورا نوازند با سوز و اشک و آهی

دریای عفو جوشد از اشک دردمندی

اوراق جرم سوزد از آه صبحگاهی

اینجا گناه بخشند کوهی به کاه بخشند

بیچاره من که با خود ناورده پر کاهی

ای وای اگر برای افشای هر گناهم

گردند روز محشر هر عضو من گواهی

هر چند رو سیاهم با آن همه گناهم

مشتاق یک نگاهم مولای من نگاهی

بار گناه سنگین ره منتها به بن بست

در پیش رو ندارم جز باب توبه راهی

از من گنه بود زشت از توست عفو زیبا

ای عفو از تو زیبا العفو یا الهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:36  توسط سکوت | 

خدا انسان را افريد اشرف مخلوقات كرد شعور فكر به او داد عناصر چهار گانه را در اختيار او نهاد واين ما هستيم كه چگونه راه درست را انتخاب كنيم اشتباه براي هر كس است ولي پند از اشتباه گرفتن مهم است وتكرار نكردن. شكست سخت است  زمين خوردن درد است ولي بلند شدن پيروزي بر شكست است و مجموعه اينها زندگي وموفقيت ميباشد ودر كنار  اينها انسانها را ناديده گرفتن بد ليل واهي كهولت وشئي را بدليل نياز نداشتن در كتاب بما ميگويد بدان كه خرد كهن سالان چراغ راه مي باشد وهرشئي روزي ابزار مفيدي ايست وهم بستگي ويراني ها را بهشت مي كند وسختي ها را كاهش در زندگي لازم است گاهي بخود فرصت دهي فكرت را رها كني وجسم ات را ازاد گذاري تا خستگي ها بدر رود ومصرانه خواسته هاي خوب ات را از خدا بگيري .

گاهي خدا اطاعت مي طلبد . اما گاهي هم مايل است اراده ما را بيازمايد وما را به مبارزه مي طلبد تا عشقش را درك كنيم

گاهي لازم است ديوار ها فروريزد تا افق را بهتر ببينيم.

                                

 

((   عشق خود يك نعمت الهي است .خداوندا دل مرا هر گز از عشق دوست داشتن انسانها خالي نفرما و وجوم را بي ثمر نگردان و چون درخت ايستاده بميران كه ايستاده مردن باسر به پاي تو افتادن است ))                        

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:23  توسط سکوت | 

عاقبت خواهم مرد....

نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....

زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟

اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد

چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند

خلوت و ساكت و سرد

يك به يك طي شده اند......

اي واي كوچه آخر من بن بست است

شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند

شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد

پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر

 

اين همه دوستي را چه كنم؟.....

عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...

همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟

يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو

عاقبت خواهم مرد....

مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....

دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...

راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....

بعد از من...

دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند

تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند

من كه بايد بروم

اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را

قدر يك ياس كبود و زخمي

قدر يك قلب و دل بشكسته

قدر يك جاده پيوسته

خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....

حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...

تو بگو من چه كنم؟؟؟

با اميدي كه به من بسته شده

با قراري كه به دل بغض شده

با نگاهي كه به من مست شده

تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم

من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....

من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!

اما دوستت دارم

پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش

آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است

تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال

تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....

وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند

من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

 

 

 

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نااميدي كفر است

چشم ما بر فرداست

عاقبت خواهم مرد....

نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....

زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟

اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد

چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند

خلوت و ساكت و سرد

يك به يك طي شده اند......

اي واي كوچه آخر من بن بست است

شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند

شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد

پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر

 

اين همه دوستي را چه كنم؟.....

عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...

همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟

يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو

عاقبت خواهم مرد....

مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....

دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...

راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....

بعد از من...

دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند

تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند

من كه بايد بروم

اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را

قدر يك ياس كبود و زخمي

قدر يك قلب و دل بشكسته

قدر يك جاده پيوسته

خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....

حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...

تو بگو من چه كنم؟؟؟

با اميدي كه به من بسته شده

با قراري كه به دل بغض شده

با نگاهي كه به من مست شده

تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم

من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....

من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!

اما دوستت دارم

پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش

آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است

تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال

تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....

وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند

من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....

 

 

 

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل من گريه مكن

كه در آيينه اشك تو غم من پيداست

قطره اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نااميدي كفر است

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگريز

گل من گريه مکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:24  توسط سکوت | 

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی با انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آبگرفت؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:3  توسط سکوت | 

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

 

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید

 

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد..

 

ما خدا را گم میکنیم.........در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.........

خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست......تا به حال چند بار خوشی هایت را ارام و بی بهانه به او گفته ای؟؟

تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چیز خوب است؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

  

زمانی که خسته و درمانده به طرفش میرویم ،خیال میکنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده

اما .......... گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر  نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

  

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:31  توسط سکوت | 
در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم...

                    در دلم دلتنگی ام را...

                                       در سکوتم حرفهای نگفته ام را...

                                                            در لبخندم غصه هایم را.....       

دل من چه خردسال است ...
                                     ساده مینگرد ...
                                                          ساده می خندد ...
                                                                                 ساده می پوشد ...


دل من ...

از تبار دیوارهای کاهگلی است...
                                        ساده می افتد...
                                                            ساده می شکند ...
                                                                                   ساده می میرد...

دل من.....
                                      تنها سخت می گر ید
.......

 

 

 (نسیم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:8  توسط سکوت | 

 

هوالمعشوق | لطف خدا

هوالمعشوق

***

بشنو اي محبوب

که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیّت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آینه دیدار من باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید ، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید مرا و خود را

ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم و تو آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را برتو نمودم

و تو رویت نکردی

چه بسیار خود را چون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

و مشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی برخوان هستی نهادم

و تو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرا نمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامه ي گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ؟ آخر چرا ؟

من از هر لذتی برای تو بَرترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش بگیر

مرا ببوس

(بوسیدن او سجده ماست ،در پیش حق

وسجده ما در پیش حق بوسه ای است که بر روی حقیقت می زنيم )

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو را به خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی ،

ای محبوب

تو با من در عشق مصاف انصاف نتوانی داد

زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نَفس به تو نزدیکترم

من از جان و نَفَس به تو نزدیکترم

غیر از من کیست که با توچنین رفتار کند

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی

ای محبوب

بیا تا پیش رویم بسوی وصال

اگر بر سر راه وصال فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند

ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه ! که چه لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن .

 

پ.ن: فَاینَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ (بقره/۱۱۵)

پس به هر سو رو کنید ،آنجا روی{به} خداست .

(۱):کافی ،جلد ۲ صفحه ۸۶ شماره ۱

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:38  توسط سکوت | 
دلم گرفته می خواهم گریه کنم شنیدم گریه دردهای قلب رو تسکین می دهد.اما قلب من تسکین پذیر نیست چرا که انگیزه غم پایدار است ولحظه به لحظه تکرار می شوم پس همیشه غمگینم آنچه که می شنوم وآنچه که می بینم روحم را می خراشدودیوارهای قلبم را فرو می ریزد.

دیگر نتوان ماندنم هست نه رمق رفتنم برسرنا هماهنگی ودودلی ...

آنقدر گشتیم و نشستیم که دیگر قرارمان نیست

در این دنیای ظلمانی سر شار از ننگها ورنگها گریزان ازهمه  تباهیها وپلیدیها در جستجوی پناهگاهی هستم .دنبال غاری در بلندای یک    کوه دور از دسترس نامردمها وبر کناراز نگاه نا پاک  شیطانها تا در آنجا پناهنده شوم  واز آسیب ستمگران  وراهزنان ایمان وعقیده در امان باشم

گاهی وقت با خودم می اندیشم که چرا آفریده شدم برای چه زندگی می کنم در این دنیای که هزاران چهره می بینم نه از یک رنگی خبر هست نه از صد رنگی خدایا چگونه انسانیم

با خود چه می کنیم چرا آخر را همین حال نشان نمی دهی بگذار در اینجا بمانیم ودر را به رویان ببند بس است. بس.

به چه اعتماد کنم به چه ایمان آورم از این جماعت چه یاد بگیرم .

گاهی وقت با خود می اندیشم ای کاش در زمان دقیانوس می زیستم آنگاه  همراه اصحاب به درون کهف  پناهنده می شدم تااز چنگ دقیانوس رهایی  یابم وایمانم را حفظ کنم اما نه چرا باید چنین آرزویی داشته باشم . برای پیدا کردن خودم تلاش می کنم  به دنبال کسی می گردم تا اورا بشناسم .

 خدا ی من  من انچه را می شناختم رو شناختم بگذار درین زمانه دقیانوس وار به غاری پناه نبرم نخسبم اجازه بده این طوربمانم تا امام زمان خویش را بهتر ازین بشناسم

من به بیراهه نرفتم به اشتباه به درخانه تو نیامده ام تو روبه اندازه درک خود پذیرفتم می پذیرم انچه هستی

تو پاک وپسر پاکانی تو نور چشم مصطفی و مرتضی هستی  تو فرزند خورشیدهای فروزان ماههای تابان وستارگان در خشانی تو فرزند دانایان کامل وسنتهای راستین هستی تو آرزوی هر آرزومندی تو دوای دل دردمندانی تو منتهای طریق راه سپردگانی تو مقصد مقصود راه گم کردگانی

کسی رو با تو توان برابری نیست  هیچ شریفی به پای تونمی رسد     هیچ اصیلی هم وزن تونیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط سکوت | 

سلام خدای بخشتده و ستار

خدایا دلم انقدر گرفته که گریستن هم تسکینم نمیدهد.نمیگویم خسته ام اما احتیاج به تجدید قوا دارم. تا کی طعنه ها را باید شنید و دم بر نیاورد خدایا از تو صبری میخواهم که کم نیاورم خدایا از تو میخواهم کمکم کنی وقتی چشم از جهان میبندم به کسانی که شاید نا خواسته وجودم را به تلاطم کشیدند و آزارم دادند لبخندی نثارشان کنم حتی دوست ندارم موجود به ظاهر بی جانی را از خود برنجانم اما خودم بسیار رنجیدهام اشک ریختهام هق هق گریه ام را فقط خودم شنیدم اما با تمام اینها با تمتم وجود فریاد میزنم همه را دوست دارم حتی تو را تویی که ندیده امت...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط سکوت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگرتنهاترین تنهاهاشوم باز خدا هست او جانشین همه ی نداشته هاست.نفرین وآفرین ها بی ثمر است.
اگرتمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول وكینه بر سرم بارد تومهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهنگاه ابدی!می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.

پیوندهای روزانه
راز دل
گفته هایی از نگفته ها
سرزمین عشق
عشق وصال
کلبه تنهایی من
تنها
رها و خاطر پردرد
کفش های غمگین عشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
فریادی از جنس سکوت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان